تبليغاتX
ذهن پاک

ذهن پاک

و خدایی که در این نزدیکیست ...

هوا تاریک شده بود. مردم به سرعت در حرکت بودند تا خود را به خانه های گرمشان برسانند. پیرمرد با حسرت نگاهی به دخل خالی انداخت. سرمای غروب زمستان بدنش را نیش میزد. لبوهای داغش در تاریکی هوا رنگ می باختند. رو به آسمان کرد و به آهستگی فریاد زد : خدایا جواب زن و بچه ام را چی بدم امشب هم باید دست خالی برم خونه. پسربچه ای در حال عبور از خیابان صدای پیرمرد را شنید. به سمتش آمد و مقداری اسکناس ریز و درشت را در دخل پیرمرد ریخت و بی اعتنا به فریادهای پیرمرد لبوفروش در تاریکی گم شد. پیرمرد پولها را شمرد. با خود گفت : خدایا انصافت کجا رفته، یه بچه اینقدر داره که از این همه پول میگذره اون وقت من بدبخت از صبح به خاطر یه ریال پول التماس مردم را میکنم.

پیرمرد پولها را به به سرعت دسته کرد. چراغ مغازه روبرویی روشن شد. در روشنایی مغازه ، یکی از اسکناسها به نظرش آشنا آمد. آنرا در نور مغازه به دقت ورانداز کرد. پیرمرد اسکناس را در هوا رها کرد. اشک در چشمانش حلقه زد. باد اسکناسی را که پیرمرد، اول صبح، مخفیانه در دخل پسرک واکسی سر چهارراه انداخته بود، تکان میداد.

+ نوشته شده توسط شباهنگ |


سلام چه گرم است ، سلام چقدر پر نفوذ است ، سلام قلب مخاطب را هدف قرار می دهد. سلام تیر را در کمان قرار می دهد و با قدرت آن را می کشد و رها می کند.

منتظر سلام نباشیم و سریعتر از همه فریاد بزنیم : سلام.

+ نوشته شده توسط شباهنگ |


چه غروری بر ما حاکم شده است. چه مغرورانه به همدیگر سلام می کنیم. چه مغرورانه به هم نگاه می کنیم و چه مغرورانه قدم بر می داریم.


عشق را فراموش کرده ایم. ما عشق را پنهان کرده ایم. چرا از اینکه بدانند عاشقیم می ترسیم...


غرور هدیه شیطان است و عشق هدیه خداوند...


هدیه شیطان را به هم هدیه نکنیم!!!

+ نوشته شده توسط شباهنگ |


فضایی کاملا بسته و محیطی ساده و بی آلایش که در آن فقط میز و صندلیهایی بودند که آدمها را تحمل می کردند و مهتابی هایی که میزها را روشن می کردند و ساعتی که بر روی دیوار بر عمر صندلیها می افزود و میزهایی که از ترس فشار خودکار آدمها ، سنگینی شیشه را بر روی خود تحمل می کردند و صندلیهایی که در انتظار بودند و آرام به همدیگر نگاه می کردند...

+ نوشته شده توسط شباهنگ |


روي صندلي نشته و پالتوي خود را روي صندلي انداخته است. صداي پچ پچ از اطراف شنيده مي شود. به اطراف نگاه مي کند. همه مشغول مطالعه هستند. يکي از پله ها بالا آمد و در فاصله هفت متري از او نشست. او نيز به اطراف نگاه مي کند. کتابش را از کيفش درآورد و شروع به ورق زدن...


او هنوز هم به اطراف نگاه مي کند. يکي با بلوز قرمز در انتهاي سالن نشسته است. در گوش خود هدفن گذاشته و مشغول درس خواندن!!!


او مشغول نگاه به اطراف است که متوجه سختي صندلي چوبي مي شود. بي تفاوت است.
چشمان خود را بر روي شيشه ميز ديد. برق مي زند. او به همه چيز فکر مي کند بجز هدف خود.
خودکار خود را بر روي بيني خود فشرد. او ديگر به اطراف نگاه نمي کند...

+ نوشته شده توسط شباهنگ |


او می خواهد بنویسد اما بازی با کلمات را بلد نیست. ذهن او پر از دست نوشته ها ، اما چه فایده که نمره انشا او -صفر- است.

چیزی ذهن او را می آزارد ، آن هم دشمنی آدمهاست. دوستی را دوست دارد ، نه به خاطر خود ، او می داند دوستی یعنی سعادت. اومی گوید : "کاش انسانها در ظاهر هم با هم دشمن بودند ، نه فقط در پشت سر ، این نهایت خیانت است که دورو باشیم."

خدایا ما را کمک کن تا همیشه دوستار هم باشیم و اگر هم دشمن ، در ظاهر هم دشمن

گاهی اوقات غیبت می تواند تهمت هم باشد - پس با یه تیر دو نشون می زنیم

+ نوشته شده توسط شباهنگ |


چشمای آبی تو مثل دریا می مونه
دل خسته ی منم مثل یه ماهی می مونه
ماهی خسته ی من میخواد تو دریا بمونه

ماهی دوست داره خونش همیشه تو دریا باشه
بوسه بر موج بزنه کنار ماهی ها باشه
ماهی خسته ی من میخواد تو دریا بمونه

ماهی اگه تنها باشه خسته و دلگیر میشه
ماهی تو دریا نباشه اسیر ماهی گیر میشه
نکه یه کی بیاد چشمات رو از من بگیره
ماهی دل بمیره دریا تماتم بگیره
ماهی خسته ی من نگذار که تنها بمونه

دانلود آهنگ زیبای فریدون فروغی

+ نوشته شده توسط شباهنگ |